دچارِ ماهيِ سرخي شده ست دريايم

 

نگاهی گذرا به زبان شعر

 

الف: شعر از چه زبانی با ما سخن میگوید؟

ب: زبان شعر چگونه باید باشد؟

 

در مورد الف، بدون شک همه ی ما معتقد هستیم که زبان شعر: زبان دل و احساسات است و نه زبان عقل

که زبان دل، بی واسطه ی عقل، به بیان احساساتی چون: خشم، عشق، محبت، ترس، عقده ها، آرزوها و... می پردازد.

پس میتواند اینگونه باشد که: شعر ابتدا به شکل احساسی خاص در ما برانگیخته میشود و در مرحله ی دوم برای بیان آن احساس در قالب زبان مادری ما بر کاغذ می آید

(این احساس میتواند زبانهایی همچون موسیقی ، نقاشی، رقص و..را نیز شامل شود)

بنابراین، در مرحله ی دوم، با نوعی از زبان روبرو هستیم که موضوع بحث اصلی ماست.

یعنی اینکه برای بازگو کردن و ترجمه ی احساس خود به ابزاری نیازمندیم که آن را ترجمه کند... و این در شعر به شکل کلمات و واژگان ظهور میابد که برای هرچه بهتر بیان شدن آن به ابزار دیگری همچون شیوایی، تاثیرگذاری، لطافت و... نیازمندیم.

در شعر، عده ای بر این عقیده اند که هر زمانی، زبان شعر خود را دارد. به طور مثال معتقدند در زبان شعر امروز، استفاده از واژهایی همچون؛ « چو- چونان- بمانند-ز-گر...و...» جایی ندارد

به عقیده ی نگارنده، این مساله تا حدودی قابل قبول است. چرا که هم خود ما و هم مخاطب شعر ما در زبان روزمره ی خود معمولا ازین عبارات استفاده نمیکنیم. لیکن معمولا از آنجا که شاعر ، اندوخته های شعری فراوانی دارد و عموما بسیاری ازین اندوخته ها مربوط به شاعران گذشته میتواند باشد، ناخودآگاه واژهایی ازین دست خود را در شعر بروز داده و گاهی نیز خود را به سراینده تحمیل می کنند.

از آنجا نیز که معتقدیم شعر؛ زبان احساس است، و احساس از قلب می آید، پس احساس ما در مسیر حرکت خود از قلب تا قلم به صید واژهایی میپردازد که خود بر میگزیند.

این انتخاب واژگان توسط قلب و احساس ما، قطعا از آنهایی است که در اعماق وجود ما نهادینه و درونی شده است. حال این واژگان که زبان شعر مارا تشکیل میدهند بسته به اینکه در درون ما چه ذخیره ای از کلمات ِ شعر گونه باشد و از چه نوعی( امروزی یا کهن، یا هردو) و نیز علاقه ی ما به نوع کلمات بر میگردد.

هر چه عمق این احساس بیشتر باشد، شعر از سلامت و اصالت بیشتری برخوردار خواهد بود.

سروده های نخستین شاعران مثال ارزنده ای برای این مهم هستند. مثلا شاعران با تجربه های کم شعری یا تازه کارها معمولا زبانشان نشان دهنده ی علایق و مطالعات شعری آنهاست که به شدت تحت تاثیر زبان شاعران مورد علاقه خود هستند...

آنچه در زبان شعر امروز به عقیده ی نگارنده می تواند جایگاه ویژه داشته باشد، نه عدم استفاده از واژگان کهن است که: استفاده نامناسب از آن در شعر است. استفاده ای که شعر را از ویژگیهایی همچون: روانی ، تاثیر گذاری، عمق، اصالت، شیوایی و... دور نکند.

البته ذکر این مهم نیز ضروری است که قطعا ورود عبارات منسوخ شده و دشوار به شعر، یقینا سروده ها  را از زبانی شیوا جدا خواهد کرد.

مطالعه ی اشعار موفق امروزی و دیروز برای شاعران پیشنهاد می شود.

پاسخ به این سوال احتمالی که مطالعه ی اشعار و درونی کردن آنها  آیا ممکن است شعر را به ورطه ی تاثیر پذیری ببر را  نیز، در خود شاعر باید جست.

بی شک هرچه شاعر به پختگی بیشتری برسد، میتواند واژگان را بیشتر از فیلتر خود عبور داده و به مدد هنرمندی بر اصالت آن بیافزاید. .....

 

انشاا... در فرصت آینده به تاثیر ناخوآگاه بر کلام، بحث زبان شعر را پی میگیریم

نوشته شده در دوشنبه هفتم مهر 1393ساعت 17:10 توسط علی اصغر داوری ترشیزی| |

 

نیستی

و ماه

خودش را

در آیینه ی شکسته

تکه ت..ک...ه   کرده است

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1392ساعت 16:16 توسط علی اصغر داوری ترشیزی| |

 

 

گیرم گلاب ناب شما اصل قمصر است

اما مگر نه حاصل گل های پر پر است ؟

 

صحرا شهيد داده ي ليلا و قيس هاست

اين سرزمين سبز اگر لاله پرور است

 

پا مال کن تو نیز دلم را که غافلی

پا خورده اش عزیز من این فرش بهتر است

 

گیرم هزار بار بیفتم به خاک و خون

پرواز: مشق عاشقی هر کبوتر است

 

ما و قصاص قبل جنایت ؟! ... نه گرچه آه

قابیل سال هاست که با ما برادر است

تا عشق کوله بار مرا بسته، دوستان

جای درنگ نیست که رفتن مقدّر است

 

یک پای داده ایم به این راه و ـ باز هم

انگار جاده منتظر پای دیگر است ،

 

 

همراه کاروان کسی می روم که گفت:

« پایی اگر دراز کنی جاده رهبر است »

ما شاعریم و بار رسالت به دوش ماست

شاعر بدون معجزه ای هم پیمبر است

 

عرفان اگر به سجده ی طولانی است عزیز

ابلیس هم ز پیر شما مولوی تر است

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1391ساعت 11:53 توسط علی اصغر داوری ترشیزی| |

جایزه شعر زمستان

«نخستین جایزه شعر زمستان به یاد اخوان‏ثالث در مشهد برگزار شد.» شاید این جمله از آن دست جملاتی باشد که این جایزه را هم شبیه هزاران جایزه و جشنواره دیگر جلوه بدهد اما واقعیت این است که این جایزه شعری در بسیاری از مواردش نسبتی با جشنواره‌ها و جایزه‏های شعری‏ که می‏شناسیم ندارد. اواسط همین پاییز رفته بود که یکی از شاعران این شهر، یکه و تنها شروع کرد به راه انداختن یک جایزه شعری به یاد اخوان‏ثالث. در تعریف این جایزه آمده بود: «این یک انتخاب شعر است و همه شعرهای شرکت‏کننده برتر هستند. این جایزه کاملا غيروابسته، شاعرانه و انسان‏دوستانه است و به هیچ وجه قصد ارزش‏گذاری شعر را ندارد. پوستر، افتتاحيه، اختتامیه و لوح تقدیری هم وجود ندارد. فقط یک هدیه 50هزارتومانی دارد که در یکی از جلسات شعر به شاعران منتخب اهدا خواهد شد.» شاعر مشهدی در شروع حرکت خود فقط از شرکت‏کننده‏ها خواسته بود که در اطلاع‏رسانی شعر و شاعر انتخابی، از طریق وبلاگ‏هایشان اين جريان شعري را یاری كنند.

عباس رضایی از شاعران جوان مشهدی به همین سادگی یک جریان شعری راه انداخت؛ «جایزه شعر زمستان» به یاد اخوان، در قالب و موضوع آزاد در مشهد راه افتاد و هر روز استقبال از آن بیشتر شد و شاعران دیگر را هم پای کار آوردتا ...

این قسمتی بود از آنچه روزنامه ی شهرارا درباره اولین دوره ی جایزه زمستان قلمی کرده بود.

اولین دوره ی جایزه به خیر و خوشی و صفا و صمیمیت و صلابت و سلامت و مستقل ترین وجه ممکن برگزار شد و به دست بیرحم زمان سپرده شد...عباس رضایی عزیزمان هم که زنجیرش بلندتر از مال ما بود پا در راه گذاشت و زنجیرش را دنبال خود کشید و رفت که رفت!!تا کی! و کجا!زنجیرش کوتاه بیاید و کش بردارد و مانع گامهای بلندش شود و فریاد بزند که :عباس!!!!نمیگذارم بروی!

نمیدانم اگر این اتفاق بیفتد عباس قادر خواهد بود با اره مویی به جان زنجیر بیفتد و خود را برای همیشه از شر ناله های باستانی اش رها کند!!

به هر حال ضمن آرزوی موفقیت و سلامتی برای عباس نازنین باطلاع شما میرسانم که اجرای دومین دوره ی جایزه ی شعر زمستان کلید خورده است.برای اطلاع رسانی و تسهیل ارتباط یک وبلاگ با این نشانی( http://zemastan.blogfa.com/) ایجاد کرده ایم.از دوستان عزیزم استدعا دارم که لینک این وب را در ابتدای فهرست لینکهاتون قرار بدین و در پستی جداگانه فراخوان جایزه رو اطلاع رسانی کنید.این تنها جایزه ای است که پشتوانه اش فقط و فقط و فقط شما دوستان شاعر هستید و بزرگی اش به بزرگی مبلغ جایزه اش نیست که بقول استاد مظفری گرامی همشان قلندری چون اخوان بزرگ همین مراسم است!یادبودی که شاعر! یکلا قبایی چون عباس رضایی بانی اش باشد نه جشن و جشنواره های عظیمی که هیچ سنخیتی با روح اخوانها نداشته و ندارند.

برای ما مهمترین ملاک در اجرای این برنامه "استقلال" جایزه بوده و همه برنامه ها رو بر این اصل استوار کردیم با این یاد آوری متذکر میشویم که در صورتی که پیشنهادی در رابطه با اجرای با کیفیت تر جایزه داشته باشید که بتونه مسیر بهتری رو برای جایزه رقم بزنه با رویی باز از آن استقبال میکنیم.میتونید بوسیله ی کامنت در وبلاگ جایزه یا از طریق تلفنهای ما با ما مرتبط باشید.

قالب : آزاد (كلاسيك ،نو)

موضوع : آزاد

سن: آزاد

مهلت ارسال آثار "سی آذر نود و یک"

تاریخ اعلام شعرهای انتخابی "نیمه ی اول دی ماه نود و یک"

تاریخ برگزاری اختتامیه متعاقبا اعلام خواهد شد.

دوستان برای کسب اطلاعات بیشتر به وبلاگ زیر مراجعه کنند:

http://zemastan.blogfa.com


تلفن های تماس :

09384384042(مهدی سهراب رمضانپور)

09359954661(محمد بهبودی نیا)

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1391ساعت 19:23 توسط علی اصغر داوری ترشیزی| |

 
همزمان با ولادت علی ابن موسی الرضا(ع)

گاهي به درد ، گاه به درمان گذشته است
گاهي از اتفاق به سامان گذشته است

اين زندگي عجيب در اين روزگار سخت
بر عده اي به غايت آسان گذشته است 

اينسان که زخم خورده ام، انگار از دلم
با کاروان درد، خراسان گذشته است 

من کوچه اي ز شهر شمايم که گاه گاه 
پاي شما به ميمنت از آن گذشته است 

نام مرا « بهار » اگر ثبت کرده اند،
از عمر من هزار زمستان گذشته است 

در من چه کودکان که دويده ند در پي
هر عابري که با بغلي نان گذشته است 

در من اتاق کاهگلیّ عمو غلام
از خیر مهربانی باران گذشته است

*
آقا بیا دوباره به این کوچه سر بزن 
با دستی از بهار به هر خانه سر بزن
در تُنگ عید ماهی سرخ بهاره شو
در حوض قلب فائزه چرخی دگر بزن

توی اجاق خالیشان دود را ببین
در چشمهای یک یکشان رود را ببین
نقاره ها تلاوت عیدند نازنین
شلوار وصله کرده ی مسعود را ببین

چرخی بزن تمام مرا غرق نور کن
بر ویلچر مریضه ی خود را مرور کن
امشب فقط بیا و از آغوش مادرش
پاهای گل انار شو از من عبور کن

امشب بیا نسیم شو، از لای درزِ در
آرام سر بکش به اتاق غمِ پدر
یا دست پُر بیا به ملاقات فقر، یا
از کودکش دو فرفره ی کاغذی بخر

جای نسیم، شانه ی گیسوی زهره شو
در خواب هاش بال پرستوی زهره شو
در کوچه آهویی ست که نذر گرسنگی ست
آقا بیا و ضامن آهوی زهره شو
نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1391ساعت 9:12 توسط علی اصغر داوری ترشیزی| |

 
گاهی
تنهایی 
آواز غمگین پرنده ای ست
که هر روز جفتش را می خواند
و نمی داند
که آخرین بازمانده از نسل خویش است


Sometimes,
Loneliness
Is a sad song of a bird,
Which calls her couple
And she doesn’t know that
She’s the last one of her kind.

 

(برگردان شعر: شمیم به نژاد)

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 11:45 توسط علی اصغر داوری ترشیزی| |

 

 

 

صدایی خشمگین

از کوه بالا رفته است

بهمن هرّی دلش پایین ریخته

از دهکده تنها گلدسته ها از برف بیرون زده اند

ما در حال دعا

به خوابی عمیق فرو رفته ایم

و خدا

سال هاست

روی خواب های ما

                                     اسکی می رود

 

 

نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 13:51 توسط علی اصغر داوری ترشیزی| |

وصیت نامه ابوالقاسم حالت

طنز نویس معروف مجله های توفیق و گل آقا با تخلص ‘خروس لاری’

بعد مرگم نه به خود زحمت بسیار دهید
نه به من برسر گور و کفن آزار دهید

نه پی گورکن و قاری و غسال روید
نه پی سنگ لحد پول به حجار دهید

به که هر عضو مرا از پس مرگم به کسی
که بدان عضو بود حاجت بسیار دهید

این دو چشمان قوی را به فلان چشم چران
که دگر خوب دو چشمش نکند کار دهید

وین زبان را که خداوند زبان بازی بود
به فلان هوچی رند از پی گفتار دهید

کله ام را که همه عمر پر از گچ بوده است
راست تحویل علی اصغر گچکار دهید

وین دل سنگ مرا هم که بود سنگ سیاه
به فلان سنگتراش ته بازار دهید

کلیه ام را به فلان رند عرق خوار که شد
ازعرق کلیه او پاک لت و پار دهید

ریه ام را به جوانی که ز دود و دم بنز
درجوانی ریه او شده بیمار دهید

جگرم را به فلان بی جگر بی غیرت
کمرم را به فلان مردک زن بار دهید

چانه ام را به فلان زن که پی وراجی است
معده ام را به فلان مرد شکمخوار دهید

تا مگر بند به چیزی شده باشد دستش
لااقل تخم مرا هم به طلبکار دهید!!!

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 11:23 توسط علی اصغر داوری ترشیزی| |

 

تقدیم به روح بزرگ استاد بی بدیل موسیقی ایران پرویز مشکاتیان که خیلی زود تر از آنچه باید به آستان جانان پرواز کرد ...

 

رَواست بي تو از اين زندگي کنار کشم

به دوش برده تن خويش تا مزار کشم

که گَر به صبح رسم سينه سينه جار کشم :

« غم زمانه خورم يا فراق يار کشم

به طاقتي که ندارم کدام بار کشم »

 

اگر چه کندن جان است دل نکندن ازو

نمي توان به خدا يک نفس بريدن ازو

نه جرأُتي که بگيرم دوباره دامن ازو

« نه قوتي که توانم کناره جستن ازو

نه قدرتي که به شوخي ش در کنار کشم »

 

چو مي توان که غمش سير خورد و با آن زيست

و يا به قحطي چشمش  نشست و سير گريست ،

کي ام که شکوِه کنم ــ هان ــ که تا نفس باقي ست

« ز دوستان به جفا ــ سير گشت ــ مردي نيست

جفاي دوست !؟ زنم ،گر نه مرد وار کشم »

سبو سبو نه فقط من پُرم از آن مي اصل

که تاک، دايه ي ما هست و بوده نسل به نسل

اگر چه دردسرم داده عشق در اين « فصل »

« شراب خورده ي ساقي ز جام صافي وصل

ضرورت است که دردسر خمار کشم »

 

نه من ! که هرکه به شيراز رفته مست آيد

خدا پرست اگر رفته مِي پرست آيد

تو را به شعر خودت هر که خوانده بِستايد :

« گلي چو روي تو گر در چمن بدست آيد

کمينه ديده ي سعدي ش پيش خار کشم »

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 14:7 توسط علی اصغر داوری ترشیزی| |

 

فصلي پر از قناري و سار  عاشقت شدم

فصل ترانه _  سيب  _انار  عاشقت شدم

 

موسيقي مقامي ، ملودّيِ گل انار

همراه با نواي دوتار عاشقت شدم

 

باراني ات که ريخت و ديدم که ميوه ي

پيراهنت نشسته به بار عاشقت شدم

 

با يک دوچرخه ، پشت سرت ، يا قدم زنان

گاهي پياده ، گاه سوار عاشقت شدم

 

هر روز در مسيرِ « تو از راه مي رسي »

بر پوست درخت چنار ، عاشقت شدم ،

 

را کنده ام که دامنِ اين شهر پر درخت

پر گشته از هزار هزار عاشقت شدم

 

نرگس شراب چشم تو خوردم تلو تلو

هي دختر هميشه خمار عاشقت شدم

 

حالا که روز اول تير است ، يادم است

در روز درگذشت بهار عاشقت شدم

 

تو گريه کرده بودي و من گريه کردمت

در پَرسه هاي باغمزار عاشقت شدم

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 13:27 توسط علی اصغر داوری ترشیزی| |