دچارِ ماهيِ سرخي شده ست دريايم
(برگردان شعر: شمیم به نژاد) صدایی خشمگین از کوه بالا رفته است بهمن هرّی دلش پایین ریخته از دهکده تنها گلدسته ها از برف بیرون زده اند ما در حال دعا به خوابی عمیق فرو رفته ایم و خدا سال هاست روی خواب های ما اسکی می رود طنز نویس معروف مجله های توفیق و گل آقا با تخلص ‘خروس لاری’ بعد مرگم نه به خود زحمت بسیار دهید نه پی گورکن و قاری و غسال روید به که هر عضو مرا از پس مرگم به کسی این دو چشمان قوی را به فلان چشم چران وین زبان را که خداوند زبان بازی بود کله ام را که همه عمر پر از گچ بوده است وین دل سنگ مرا هم که بود سنگ سیاه کلیه ام را به فلان رند عرق خوار که شد ریه ام را به جوانی که ز دود و دم بنز جگرم را به فلان بی جگر بی غیرت چانه ام را به فلان زن که پی وراجی است تا مگر بند به چیزی شده باشد دستش تقدیم به روح بزرگ استاد بی بدیل موسیقی ایران پرویز مشکاتیان که خیلی زود تر از آنچه باید به آستان جانان پرواز کرد ... رَواست بي تو از اين زندگي کنار کشم به دوش برده تن خويش تا مزار کشم که گَر به صبح رسم سينه سينه جار کشم : « غم زمانه خورم يا فراق يار کشم به طاقتي که ندارم کدام بار کشم » اگر چه کندن جان است دل نکندن ازو نمي توان به خدا يک نفس بريدن ازو نه جرأُتي که بگيرم دوباره دامن ازو « نه قوتي که توانم کناره جستن ازو نه قدرتي که به شوخي ش در کنار کشم » چو مي توان که غمش سير خورد و با آن زيست و يا به قحطي چشمش نشست و سير گريست ، کي ام که شکوِه کنم ــ هان ــ که تا نفس باقي ست « ز دوستان به جفا ــ سير گشت ــ مردي نيست جفاي دوست !؟ زنم ،گر نه مرد وار کشم » □ سبو سبو نه فقط من پُرم از آن مي اصل که تاک، دايه ي ما هست و بوده نسل به نسل اگر چه دردسرم داده عشق در اين « فصل » « شراب خورده ي ساقي ز جام صافي وصل ضرورت است که دردسر خمار کشم » نه من ! که هرکه به شيراز رفته مست آيد خدا پرست اگر رفته مِي پرست آيد تو را به شعر خودت هر که خوانده بِستايد : « گلي چو روي تو گر در چمن بدست آيد کمينه ديده ي سعدي ش پيش خار کشم » فصلي پر از قناري و سار عاشقت شدم فصل ترانه _ سيب _انار عاشقت شدم موسيقي مقامي ، ملودّيِ گل انار همراه با نواي دوتار عاشقت شدم باراني ات که ريخت و ديدم که ميوه ي پيراهنت نشسته به بار عاشقت شدم با يک دوچرخه ، پشت سرت ، يا قدم زنان گاهي پياده ، گاه سوار عاشقت شدم هر روز در مسيرِ « تو از راه مي رسي » بر پوست درخت چنار ، عاشقت شدم ، را کنده ام که دامنِ اين شهر پر درخت پر گشته از هزار هزار عاشقت شدم نرگس شراب چشم تو خوردم تلو تلو هي دختر هميشه خمار عاشقت شدم حالا که روز اول تير است ، يادم است در روز درگذشت بهار عاشقت شدم تو گريه کرده بودي و من گريه کردمت در پَرسه هاي باغمزار عاشقت شدم حق دارد اگر کمی دلش لرزیده ست اندیشه ی سرنوشت را فهمیده ست پروانه درست در شب میلادش در پیله ی خویش خواب شمعی دیده ست به هیچکس نخورد بر که صحبت از خود ماست جناب آینه من روی صحبتم به شماست دوباره وحشت نیل است و قصه ی فرعون ولی حکایت ما قرن ها پس از موساست هزار کشتی از این نیل رد شده است ـ هنوز من تو مانده که اعجاز در کدام عصاست نداشت مایه ی پیغمبری کسی از ما و گر نه غار حرا هم هنوز غار حراست چگونه یک گره از کار خلق بگشاید دو دستمان که تمامی عمر وقف دعاست ـ دو دستمان که در پی روزنامه ی هر روز توسلش به ستون نیازمندیهاست ؟! هزار سوخته از جنگها بجا مانده ست هنوز قصه پروانه بحث محفل ماست اگر چه پر شده صد چاه از برادر ها جهان به جلوه ی گل های یوسفش زیباست درید سینه ی سهراب را ، کسی که دلش تمام عمر فقط از خدا پسر می خواست گرفت دست مرا کِتف خسته ی چمدان مرا به راه زد این کفش های سرگردان مرا که بی تو در این شهر غم گرفته عزیز شبیه برف نشستهَ م دوسال در ایوان منم همان چمدان به زور بسته شده منم که پر شده ام سخت از تب و هذیان ...هوا به قدرِ سلام مسافران سرد است هوا به قدر خداحافظی فصل خزان نوارِ خیسِ تنِ جاده ای که طولانی ست عبور نم نم کشدارِ « کاروانِ بنان » پُکی عمیق به خود می زنم ، تمام مسیر کشیده می شود از تلخی توتون به دهان صدای سرفه ی یک کارخانه ی مسلول گذشتنِ اتوبوس از مجاری خفقان □ مربعی که نوشتم، اتاقِ تنهایی ست در آخرین عدد ایستگاه پرت جهان که از دری که در آن نیست ، در بیاورمت به عقد دائمی شعرهای خود در آن □□ دو تا مربع ازین لحظه فرض کن در مِه بکش دو کلبه ی خوشبختِ محو در باران که بی قرار نشستهَ ند و سخت منتظرند عروسی تو شود، پر شوند از مهمان □□□□ ... ازین به بعد هزاران مربع دیگر گرفته اند به خود ژست های شهرستان o بگیر و دف بزن این چند بیت را و برقص میان کوچه و برزن، میانه ی میدان بریز گل ، چمن، ... اصلاً بلند شو بر شهر بگیر دامن پر نقش خویش را بتکان تو چشم هات : اذا زلزلت ، ... همین کافی ست که هر کسی که تو را دیده ، خورده است تکان تو چشم هات{ ... }،که من ناگهان تکان خوردم و طعم قهوه ی چشم تو ریخت از فنجان خبر رسید به یکباره بم شهید شده ست دویده خون به تن سرد قالی کرمان گریست رادیو و، بغض خسته ی ایرج شکست توی گلو، کات شد به ‹ الرّحمان › ... پس از دو سال رسیدم بگو چکار کنم منِ غریب _ منِ ناگهان _ منِ ویران کسی نمانده، مگر عده ای که هر شب را بدون سقف به سر برده اند در میدان کسی نمانده، و من بی تو « هیچ کس شده ام » خلاصه ای شده بم : « کُل من علیها فان » كسي نمانده ولي پرتقال خونی بم رسيده است سرِمرزهاي بازرگان به خانه آمده ام، ...آه از مربعِ من چه مانده است به جز سایه ی خودم در آن ؟ چگونه در بزنم بر دری که دیگر نیست چگونه سر به شما؟ ... آه ای سر و سامان تو نیستی و، غریبانه چشم هایت را کنار پنجره ای کاشتیم در گلدان 1384 ديماه از مردن تو بر اثر روزنامه ها دنيا خبر شدند ِ مگر روزنامه ها وقتي رسيده ام كه تو را دوره كرده اند در ميزگرد بيشتر روزنامه ها با عينك محدُب اين روزها شدي تيتري درشت در نظر روزنامه ها تو مرده اي و مرگ تو را جان گرفته اند در باجه جسم محتضر روزنامه ها مستاجر بلوك شب سرد بولوار اي در سياه جدول هر روزنامه ِِ ...ها اين چندمين شب است كه بي سقف و بي حصار خوابيده جسم سرد تو بر روزنامه ها پاشو پدر ببين كه اتاقي خريده ام جايي براي عكس تو در روزنامه ها جايي كنار آگهي مسكن و زمين در واژه هاي در به در روزنامه ها جايي كه منتشر نشود هرگز اين خبر: جنگ دو تا فقير سر روزنامه ها از مجموعه ي : مرثيه اي براي گل سرخ لك لك ها بر لوله ي تانك ها لانه كرده اند هواپيماهاي جنگي زمين را شخم زده اند برداشت روزنامه ها اين است : جنگ تمام شده است برگشته ام در آستانه ي در بازوانت را مي گشايي و من با آستين هايي كه به جيبم سنجاق است تنها چهل در صد آغوش برايت آورده ام
تنهایی
آواز غمگین پرنده ای ست
که هر روز جفتش را می خواند
و نمی داند
که آخرین بازمانده از نسل خویش است
Sometimes,
Loneliness
Is a sad song of a bird,
Which calls her couple
And she doesn’t know that
She’s the last one of her kind.
نه به من برسر گور و کفن آزار دهید
نه پی سنگ لحد پول به حجار دهید
که بدان عضو بود حاجت بسیار دهید
که دگر خوب دو چشمش نکند کار دهید
به فلان هوچی رند از پی گفتار دهید
راست تحویل علی اصغر گچکار دهید
به فلان سنگتراش ته بازار دهید
ازعرق کلیه او پاک لت و پار دهید
درجوانی ریه او شده بیمار دهید
کمرم را به فلان مردک زن بار دهید
معده ام را به فلان مرد شکمخوار دهید
لااقل تخم مرا هم به طلبکار دهید!!!

